در “آستانه دو در وازه ايستاده بود”
آوایی به بم و زیر می خواند:
جهان هیچ بود هیچ خواهد شد …..
صدا دست به جهان آرایی می زند و
واژه می سازد
واژه ها یی از یاس و وقار و انکار …
و می پرسی:
بین دو دروازه چه ایستاده؟
جهان هیچ بود؟
اما هست
چنان تو
که هستی، در چشم و دهان کلمه
و گرمای آتیه ی صدا ها
با آن کارگاه یاس و قار و انکارت
اکنون دو دروازه
هیچ اند
تا در میانه آن دو ایستاده باشی
به تماشا و طنازی آواز ها
“لغت آفرین“ که تویی
تو