روزی قطعه ای از این شعر
عین یک نغمه موسیقی در گوشت زمزمه خواهد کرد
:و خاطره ها دور تا دورت حلقه می زنند و آنگاه می بینی
، که ردیف واژه ها
، این شعرها
چرا فقط برای تو اینگونه با سرعت
.به نبضی تند می تپند
، این اواخر
آنقدر اسم تو در دفتر شعرم راه داشته است
که گاه گویی
کمر همه شعرهایم از غصه
خم گشته اند و
…چون لاله های بهار ندیده واژگون
نگاه کن
که چون شهد وشکر، قند مکرر
از دهان “مردی” بیرون آمده ای
…به خرام و تماشا
، آه و دریغ
اما لرزش “لب هایش” را
این گونه و این شیوه
!به انکار
، بگذار
بگذار چنان در هم گم شویم
که خدا باورش شود که پیری ست فرسوده و محو شدنی
آنگاه
من تو قانون تازه از عشق پی بریزیم و چنان مست و گم شویم و در هم
که زمین سرگیجه بگیرد
روزی بیشتر دور خودش بچرخد
روز اضافی را به “تو” هدیه
و دور”تو” بگردد
لحظه ای چشم هایت را ببند
آرام و سبکبال برای هفت سال
بروی سینه ام بخواب
تا زیباترین قصه ی زمانه بشنوی
، و شعر شوی
.شعر