ابرها را كه دیده ای ۰۰۰
به هنگام بازی
ماه را محو می کنند،
ویا در بوس و گریزی پیوسته
پهنه ی خورشید را
به چالش می کشند!
آخر تو بگو
چگونه است
این “خانه“ی زخمی با آن همه گل و بوسه
و آیینه و برف
که بر رف و تاقچه،
واژه و
زمین داشته ایم
بوی تازه
اینگونه از آن
به مشام می رسد؟!
نه ، “زخم” را
مرحمی نیست هنوز!