کرمانشاه

در این سرزمین،  برف 

تابستان‌ها را جلا میداد

 در این سرزمین برف  در دست و پارو

 می پوشید، می روبید 

             همه ی گند و گنداب را 

چنانکه‌گندمزاران را لحافی بود 

تا شهر به گرمایی 

      لانه در قلب ها بسازد

 بله 

آرام  به رقص می شست، 

گردگیری می کرد و 

گرفتاری، بی حالی را ….آشکار 

حالا برف در غیبتی مداوم است 

دست و دهان و چشم در زهر و زیان و عفونت  

     وخدایان  را  به خوابی عمیق.